افسرده
گاهي كم ميارم.........اين جريان پاش ديگه داره ديوونه ام مي كنم از ۲ هفته قبل از عروسي ....اونم از جريان ماه عسلمون.............وقتي پاش درد مي كنه عصبي و بد اخلاقه...حاضرم نيست يك دكتر ديگه بره...خدا رو شكر از بعد از عيد ديگه فيزيوتراپي هم نمي ره................شديم مثل خواهر و برادر ها.........
روز ۱۳ به در باهم دعوا كرديم....خيلي بد....خيلي بد.........داشتم ديوونه مي شدم از اين همه خونسردي و بي خيالي.............وقتي ديد ديگه بد جوري جوش آوردم ديگه تازه عكس العمل نشون داد و اومد جلو تا دل منو بدست بياره............روز بعدش خيلي خوب بود و مثل پروانه دورم مي گشت...تا اينكه سر خواهرش باهم جر و بحثمون شد بازم جوش آوردم.....جديدا كم طاقت شدم..........از خواهر كوچكش بدم مياد متنفرم..........هميشه به من متلك مي گه............چشم ديدنشو ندارم(رك تر از اين نمي تونستم بگم)
اون كسي كه ازم آدرس خواسته بود و اول پست قبليم نوشتم خبري ازش نشد..نگرانشم.........اگه سر مي زني يك خبري بده