مشکلات بعد...........

ديگه زندگي مشترك ما داره واقعي مي شه.........از دست ني ني عصباني و بد اخلاقم...................البته چند وقته اينطوريم.............خيلي سعي كردم با خودم كنار بيام اما نشد.............ني ني يك سري خصوصيات اخلاقي داره كه من سعي كردم باهاش كنار بيام...يكيش نامرتب بودنشه كه البته فكر كنم يك اپيدمي بين آقايون باشه........سعي مي كنم خودم لباسهاشو مرتب كنم و غر نزنم..................اما بعضي چيزا رو نمي تونم ....يعني ديشب به اين نتيجه رسيدم كه ديگه نمي تونم.............

و اما خود مشكل : من عادت دارم شبها زود بخوابم....اكثرا ساعت 12 ديگه خوابم.......رو ساعت خوابم خيلي حساس هستم چون به شدت روم تاثير ميزاره.........ني ني بر عكس منه شبها خيلي دير مي خوابه.......تا ساعت 1.5 يا 2 حتما بيداره....روزهاي اول گاهي من تا دير وقت بيدار مي موندم و صبح با سر درد مي رفتم سر كار گاهي هم اون زود مي اومد تو رختخواب و تا صبح مثل عقربه ساعت مي چرخيد ...حالا چند وقته من ساعت 12 مي خوابم و اونم طبق ساعت خودش 2 مياد تو رختخواب.......اما هر دومون نا راضي هستيم من دلم مي خواد باهم بريم تو رختخواب و قبل از خواب همديگر رو بغل كنيم ...حرف بزنيم.....اونم دلش مي خواد منم رو مبل توي هال بغلش دراز بكشم و با هم تي وي ببينيم..........حالا ما چي كار كنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند شب پيش خونه مامان ني ني بوديم ..خواهر بزرگش به همراه 2 فرزند گرانمايه هم اونجا بودن.......پسرش كه 8 سالشه يكهو پرسيد: مامان اون پسر ژاپنيه امروز بهم گفت سامان بيج (سامان رو با كسره بخونيد)...يعني چي؟؟؟؟(اين بچه نازنين مدرسه بين المللي ميره)حالا قيافه ما رو داشته باشين كه هم داريم مي تركيم از خنده و نمي دونيم چي بگيم.......(منظور پسر ژاپنيه سان اف بج بود البته ببخشيدااااا)

موهامو مش كردم............

5شنبه رفتيم گلستان كلي خوش گذشت...از ديدن قيافه هاي عج و جق پسر ها و دختر ها.........من و ني ني هميشه از اين تيك زدنها و شماره دادنها و ادا اشاره ها لذت مي بريم.........فقط يك اشكال داشت احساس پيري مي كرديم ....يادش بخير

 

تولد 30 سالگي

اول صبح پر انرژي اومدم آپ كنم ...اينترنت قطع بود...بعدش كه وصل شد اومدم دوباره پر انرژي آپ كنم گفتم با يك عكس از كيك تولدم شروع كنم كه اين بار تايني پيك در حال مينتنس بود.....حالا امتحان مي كنم اگه درست شد عكس ميزارم.....................به هر حال اينكه تولدم بود جمعه.......

جمعه پيش ني ني تولد سورپرايزي گرفت

۲شنبه تو اداره با همكارام تولد گرفتيم

جمعه اين هفته با خانواده خودم تولد گرفتيم

امروز هم با خانواده ني ني تولد مي گيريم..............هورا

رفتيم پيش دكتر اداره تا برام چند تا دارو بنويسه..تا منو ديد گفت : مگه عروس خانومها هم مريض مي شن؟؟؟(يادم نيست كي بهش گفتم كه عروسيمه).............................

گفتم : مريض نيستم اومدم واسم دارو بنويسين

گفت: خوب زندگي مشترك چطوره؟؟؟تا حالا دعوا كردين؟؟؟

گفتم نه

گفت: دعوا كنين بعدش خيلي خوبه...و يك چشمك زد

من:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۴شنبه پيك اداره واسم يك نامه آورد....فرستنده:نماينده..............در مركز زنان و خانواده رياست جمهوري داشتم سكته مي كردم اينا با من چي كار دارن؟؟؟؟؟؟تو پاكت يك نامه تبريك تولدم بود و ازم دعوت كرده بوند در جشني كه براي متولدين سال ۵۷ كه مابين ۱۲ تا ۱۸ بهمن بدنيا اومدن شركت كنم.....حتما ميرم شايد بهم يك چيز خوبي دادند...تولد ۲۰ سالگي اداره بابام به من يك ربع سكه دادن شايد اين دفعه هم دادن....تازه شايد كامل باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بچه ها امتحان كردم تايني پيك درست شده اما با اينترنت من وقتي آپ مي كنم پيغام مشترك گرامي اينجا ايران است برو بمير ميدهكسي ميدونه ديگه كجا مي تونم آپ كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

2تا موضوع متفاوت

چند روز كه با ۲ تا وبلاگ جديد آشنا شدم و شديدا منو مشغول كرده............خوندن اين مطلب پندارهاي آرايه خيلي ناراحتم كرد ...منو ياد اين انداخت كه منم تا حالا ۲ بار پشت در اين اتاقها بودم تا دوستم به سلامت بيرون بياد.......اولي يكي از دوستام بود كه يك روز گرم تابستوني فهميد گاوش دو قلو زاييده و حامله است......خوشبختانه به سرعت دكتر خوبي پيدا كرد و من و خودشو و يكي از دوستانمون رفتيم و از شرش خلاص شد و اما بوي فرند گرامي زير بار قبول مسئوليت نرفت و حتي حاضر نشد روز مورد نظر كوچكترين كمكي بكنه عمل با موفقيت انجام شد فقط ما پشت در اتاق مرديم و زنده شديم..اما به خير گذشت و ۲ روز بعد انگار كه هيچ اتفاقي نيوفتاده بود...و اما ب اف بي شرف هم مثل تموم قصه ها به سزاي اعمالش رسيد چون ۲ ماه بعد يكهو سر و كله اش پيدا شد جهت حلاليت طلبيدن چون تو جاده تهران شمال پرت شد تو دره ماشين نازنينش از بين رفت و خدا يك پاي لنگ بهش هديه داد ..........و اما نفر دوم به اين خوبي نبود اون بنده خدا از نامزدش حامله شده بود اما تصميم داشت باهاش بهم بزنه......رفت تو خونه يك ماما ......بازم ما دو نفر بيرون اتاق منتظر بوديم اين دفعه خيلي بد بود دفعه پيش تو يك مطب بود و دكتر بيهوشي هم بود اما اين بار ....خانوم ماما سيگاري.....تو خونه .....از تو اتاق هم صداي جاروبرقي ميومد.......دوست بدبخت من ۴۰ روز خون ريزي داشت آخرش ت بيمارستان بستري شد و مجددا كورتاژ شد چون جفت تو شكمش مونده بود البته به اين سادگي نبود و مامانش فهميد و از شدت خونريزي تا مرگ رفت ...حالا همه مي گن شما كه دكتر به اين خوبي سراغ داشتين چرا اين كارو كردين؟؟؟اين دوستم خودش خواست و حرف مارو باور نكرد...ماما هه مخشو شستشو داده بود كه كارم عاليه.......بگذريم..........الان كه ياد اون روزا مي افتم مي بينم چقدر شجاع بودم........

صبح جمعه......ني ني  گفت ترمز ماشين خرابه من بايد برم تعمير گاه ......داشت مي رفت گفت اين وسايل دور خونه رو هم جمع كن من اومدم نباشه....منم خيلي ناراحت شدم كه كمك كه نمي كنه دستور هم ميده....منم شروع به تميز كردن كردم...مخصوصا كه هم من و هم ني ني از خونه بابامون وسايل آورده بوديم و بدون جا به جا كردن تو كيسه دور خونه بود ...همه رو مرتب كردم و يك كارت از دوست دختراي قديمي ني ني پيدا كردم و يك كمي عصباني شدم ....زنگ زدم كه كي مياي گفت تو راه خونم و الان مي رسم ۱/۵ ساعت گذشت اما نيومد منم عصباني ...وقتي اومد خونه بهش گفتم تو دروغ گفتي تعميرگاه نبودي ...و باهاش يك قهر كوچكي كردم ...بعد نهار خوابيدم و قرارشد ساعت ۴ بريم رانندگي(من گواهي نامه دارم اما از رانندگي مي ترسم)........ساعت ۴ رفتيم بيرون موقع برگشت به خونه ساعت ۷ در حالي كه من ني ني رو مجبور كردم تو را پرتقال و گوجه فرنگي بخريم......وارد خونه شديم ني ني در رو باز كرد و عقب ايستاد تا من وارد بشم كه نور فلاش و شمع و صداي جيغ از تو خونه اومد....من سورپرايز شدم...ني ني واسم تولد گرفته بود...واي خداي من داشتم بال در مي آوردم......همون جا دم در كلي ماچش كردم......يك هفته زودتر واسم تولد گرفته بود تا شك نكنم .......واي من باورم نمي شد حالا فهميدم ترمز ماشينو ...جمع كردن وسايل جريانش چي بوده......سريع لباس عوض كردم و تولد شروع شد.....خيلي عالي بود خيلي .......فرداش زودتر مرخصي گرفتم تا خونه رو تميز كنم خود ني ني هم سر كار نرفته بود البته نه به خاطر كمك به من بلكه از بس شب قبل رقصيده بود از شدت پا درد  نمي تونست تكون بخوره.........نكته تولد اين بود كه كلي ظرف نشسته تو ظرفشويي داشتم كه مهمونها كه زودتر اومده بودن خودشون شسته بودن....كلي لباس روي شوفاژها پهن بود كه خودشون جمع كرده بودن..........اما فردا صبحش يك جاي سالم تو خونه نبود خونه يك تكه كثافت بود......سراميك سفيد...خال خالي شده بود..........گلاب به روتون تو دستشويي غوغايي بود..بچه ها خودشونو خفه كرده بودن....اما خوش گذشت ..حاضرم سال ديگه هم سورپرايز شم

اين هفته تموم نمي شه

احساس مي كنم اين هفته ديگه هيچ وقت تموم نمي شه......از روز يكشنبه همش فكر مي كردم چهارشنبه است ............هرروز با سنگيني شديد بيدار مي شم و حس سر كار رفتن ندارم

مادر شوهر عزيز آرترز زانو گرفته ديشب رفتيم خونش ملاقات.......ني ني گفت مامانم كه نمي تونه شيريني بخوره بيا واسش پاچه بخريم كه واسه زانوش خوبه..........من اولين بار بود كه تو مغازه كله پاچه اي مي رفتم.....اما به اون بديي كه فكر مي كردم نبود.........اما من دوست ندارم.........خلاصه گرفتيم رفتيم اونجا قابله پاچه ها دست ني ني بود از در كه رفتيم تو مادر شوهر عزيز شروع به تشكر كرد اونم از من.....منم خودمو نباختم و به شوخي گفتم خودم درست كردم حالا اگه زياد خوب نشده ببخشيد....طفلكي باور كرد.....خواستم بگم كه نه بابا منو چه به اين كارها...ني ني اشاره زد نگو منم هيچي نگفتم اما مگه مي تونستم جلو خنده امو بگيرم................بيچاره تا آخرش فكر مي كرد من درست كردم..و همش به به چه چه مي كرد.....حالا اگه اين اتفاق تو خونه خودمون افتاده بود و منه بدبخت خودم هم درست كرده بودم هر چقدر قسم مي خوردم كسي باور نمي كرد.........

تو محيط كار وضع خرابه ..........بد خرابه..........همش سعي مي كنم بهش فكر نكنم دلمو به اين خوش مي كنم كه هيچ چيزي دائمي نيست....و اين نيز بگذرد.................

بعد از صد و بيست سال رفتيم كانتكتهاي عروسيمونو گرفتيم......خيلي دوست داشتم........همه رو بردم اداره اسكن كردم و بعد يكي يكي كات كردم ...تمام ديروز تو اداره مشغول اين كار بودم.........

اينقدر تو پست قبلي همه منو نصيحت كردن ديروز رفتم برق لامع از اين تشك تاشو كوچولوها بخرم....اما مثل اينكه خواست خدا نبود...چون همون لحظه واسش جنس رسيده بود و درش بسته بود گفت يك ساعت ديگه......................منم برگشتم