اين هفته تموم نمي شه
مادر شوهر عزيز آرترز زانو گرفته ديشب رفتيم خونش ملاقات.......ني ني گفت مامانم كه نمي تونه شيريني بخوره بيا واسش پاچه بخريم كه واسه زانوش خوبه..........من اولين بار بود كه تو مغازه كله پاچه اي مي رفتم.....اما به اون بديي كه فكر مي كردم نبود.........اما من دوست ندارم.........خلاصه گرفتيم رفتيم اونجا قابله پاچه ها دست ني ني بود از در كه رفتيم تو مادر شوهر عزيز شروع به تشكر كرد اونم از من.....منم خودمو نباختم و به شوخي گفتم خودم درست كردم حالا اگه زياد خوب نشده ببخشيد....طفلكي باور كرد.....خواستم بگم كه نه بابا منو چه به اين كارها...ني ني اشاره زد نگو منم هيچي نگفتم اما مگه مي تونستم جلو خنده امو بگيرم................بيچاره تا آخرش فكر مي كرد من درست كردم..و همش به به چه چه مي كرد.....حالا اگه اين اتفاق تو خونه خودمون افتاده بود و منه بدبخت خودم هم درست كرده بودم هر چقدر قسم مي خوردم كسي باور نمي كرد.........
تو محيط كار وضع خرابه ..........بد خرابه..........همش سعي مي كنم بهش فكر نكنم دلمو به اين خوش مي كنم كه هيچ چيزي دائمي نيست....و اين نيز بگذرد.................
بعد از صد و بيست سال رفتيم كانتكتهاي عروسيمونو گرفتيم......خيلي دوست داشتم........همه رو بردم اداره اسكن كردم و بعد يكي يكي كات كردم ...تمام ديروز تو اداره مشغول اين كار بودم.........
اينقدر تو پست قبلي همه منو نصيحت كردن ديروز رفتم برق لامع از اين تشك تاشو كوچولوها بخرم....اما مثل اينكه خواست خدا نبود...چون همون لحظه واسش جنس رسيده بود و درش بسته بود گفت يك ساعت ديگه......................منم برگشتم