تبليغاتX
مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا
خاطرات جواني شنبه پانزدهم تیر 1387 10:30
نمي دونم چرا گاهي آپ كردن واسم سخت مي شه؟؟؟؟؟

ديشب ساعت ۱۱:۳۰ با ني ني بيرون بوديم توي جردن يك ترافيكي بود كه بيا و ببين.....ياد يك خاطره اي افتادم از اوايل دوستيمون كه جالب بود كلي خنديديم..........حدود ۴ سال پيش اون موقعها كه تازه با هم دوست شده بوديم عصر پنجشنبه قرار شد من و آني بريم خونه يكي از دوستامون و ني ني هم بره خونه دوستش.....عصر پنجشنبه بود و ما هم جوان و ناپخته به سرمون زد بريم با ماشين دور دور بازي تو جردن و فرشته و.....چادر و چاقچور تنمون كرديم و ني ني جانمون رو پيچونديم كه داريم ميريم خونه خاله دوستمون و نمي تونيم با هم تلفني حرف بزنيم ني ني جان هم گفت عيبي نداره منم دارم مي خوابم..خلاصه ما اومديم جردن..... جردن و اومديم بالا دور اول موقع برگشت ديديم يك ماشيني كنار خيابون پارك كرده و يك سري جوان رعنا و خوش بر و رو بهش تكيه دادن و ما نيز در حال چشم چراني ناگهان ديديم يك از آن جوانان رعنا ني ني جان خودمان است ........از ماشين پياده شديم و يك سلام و عليكي كرديم اما هم من خجالت كشيده بودم هم ني ني جان اما از روز بعد ...هر دو طوري وانمود كرديم كه اصلا اون روز تو زندگيمون نبوده.......................

از اين نوع اتفاقات توي ۲ سال دوستي ما زياده ...چون اوايل ما اصلا تصميمي واسه ازدواج نداشتيم.......ما توي آخراي بهمن ماه با هم دوست شديم و اولين چهارشنبه سوري كه مي خواستيم با هم باشيم يكي از دوستهام منو مهموني دعوت كرد منم گفتم با ني ني ميرم.......اما ني ني گفت من يا با دوستم ميام يا اصلا نمي آم....و  منم مجبور شدم قبول كنم كه دوستشم بياد........خوشم مياد حالا اين آقاي ني ني همون ني ني قبلي حالا ديگه حتي شماره تلفن دوستهاشم نداره....و اگه كسي بهش تلفن كنه بايد يك ساعت خودشو معرفي كنه تا ني ني يادش بياد........گاهي كلافه مي شم مي گم يعني تو يك دوست نداري باهاش بري بيرون تا منم بتونم گاهي با دوستام باشم؟؟؟؟؟اينقدر جواب زنگشونو نداد و پيچوندشون حالا اونا هم جواب نمي دن البته بگمااااا ني ني چند تا دوست متاهل شسته روفته و استرليزه داره كه گاهي همه با هم ميريم بيرون.......البته بگمااا منم دختر خوبي شدم و بزرگ شدم.........يادمه اون موقعها ني ني خيلي بهم گير ميداد اگه تلفن ميزد و من جواب نمي دادم به شدت دعوامون مي شد ....رفته بودم پيش مشاور و واسش رفتار ني ني رو گفته بودم اونم بهم گفته بود كه اين آقا آدم خطرناكيه باهاش بهم بزن اگه باهاش ازدواج كني بدبخت مي شي....الان خوشحالم كه حرف اون مشاور و گوش نكردم ...........گاهي به ني ني مي گم تو واقعا همون آدم هستي چطوري اينقدر خوب شدي؟؟؟؟؟؟؟؟اونم مي گه تقصير خودت بود بهت اعتماد نداشتم و دوست داشتم اما تو زير آبي مي رفتي...........حالا فكر نكنين ما خيلي آدماي بدي هستيمااااا......اما اون موقع كوچولو بوديم و شيطون حالا هردومون بزرگ شديم ياد گرفتيم كه چطور با هم رفتار كنيم؟؟؟من ياد گرفتم كه حساسيتهاي اونو بيشتر نكنم و اونم متقابل......................................قبلا اگه يكي از همكارهاي مرد به موبايلم زنگ مي زد زندگي تيره و تار مي شد اما حالا اينقدر خوب شده كه ما همكار آقام و همسرش و ني ني ۴ تايي ميريم بيرون...............بسه ديگه

بعدا نوشتم : ۱۱ تير پانزدهمين سالگرد فوت مامانم بود...منو آني حلوا درست كرديم ...چون آرد و الك نكرديم كلي دون دون بود....اما به مامان ني ني كه دادم اينقدر تعريف و تشكر كرد و مامان و بابامو دعا كرد من مردم از خجالت ....نظرم داره عوض مي شه فكر كنم خيلي هم آدم بدي نيست

شكرانه: خدايا به خاطر تمام چيزايي كه دادي...ندادي...و دادي و گرفتي شكرت مي كنم....... 

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |