تبليغاتX
مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا
بي كاري دوشنبه بیستم خرداد 1387 14:3

ني ني جونم تا ۵ شنبه هفته ديگه به شدت در گيره و منم تنهام.............

ديروز از سر كار مستقيما رفتم خونه تا شب موقع خواب بشه مردم از بيكاري يعني همش كتاب خوندم اما ديگه حوصله ام سر رفته بود

صبح تو مترو نمي دونيد چه خبر بود يك سوسك پر دار نامحترم حمله كرده بود به واگن نسوان .....نسوان محترم هم براي اينكه خورده نشوند هر كدام جيغ زنان به سمتي در حركت بودند و از جمله خودم هم به مانند مورچه اي كه مورد هجوم ناجوانمردانه مورچه خوار قرار گرفته با يك عدد روزنامه همشهري كه تنها سلاح دفاعي موجود بود مرتب جيغ كشان از اين طرف به اون طرف پناه مي گرفتم خلاصه اينكه اولين ايستگاه مستر سوسك جنتلمن پياده شدند..

اين چند روز تعطيلي جاي هيچ كس خالي نباشه خيلي بد بود.....طبق معمول ني ني سر كار ما هم آس و پاس ....بازم نشستم و فيلم ديدم..بازم فيلم ديدم.....بازم فيلم ديدم....يك روزشم رفتم خونه خواهرم...گالوني اينا رو مي گم ....يادتون كه هست.....داداش گالوني 5/3 سالشه....يك سگ پشمالو پارچه اي دستش بود...بهش گفتم خاله جون هاپو چي مي گه؟؟                                                  داداش گالوني: هچي نمگه عروسكه(يعني هيچي نمي گه...مدل حرف زدنش مثل پسرخاله اس)        

  خاله جون:.......................

تو وبلاگ خاتونك يك مطلبي خوندم راجع به همجنس بازها......خيلي شوكه شدم.....شما مي دونستيد كه همجنس بازها هم مي تونند حضانت يك بچه رو بپذيرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خيلي وحشتناكه از اون موقع تا حالا تو كفش موندم....تو رو خدا به نظرتون عجيب نيست ؟؟؟شايد من خيلي املم؟؟؟؟؟

تو اداره از وقتي تابستون شده پر از بچه است البته اگه بشه اسمشونو بچه گذاشت والله ما كه بچه بوديم خجالتي و سر بزير بوديم آدم بزرگ هم مي ديديم سرمونو مي اندختيم پايين اما حالا.......ديروز تو راهرو اداره راه مي رفتم و تو فكر بودم ...يك پسر كوچولو واسه خودش شكلك و صداهاي عجيب غريب در مي آورد و راه مي رفت منم تو دنياي خودم غرق بودم به من كه رسيد يكهو دستهاشو پرت كرد طرف من و گفت پخ.......من خجالت كشيدم و سرمو انداختم پايين ..........اينقدر عصباني شدم ...پسره پرو.....نمي دونم من قيافم مثل ملنگها بود يا اون زيادي پررو..............بچه هم بچه هاي قديم اداره كه نيست ديوونه خونه است اين يكي و ديگه باورتون نمي شه....عيد امسال كارمندان محترم 1 يا 2 روزي منت بر سر دولت نهاده و اومدند اداره.....يكي از اين روزهاي بهاري عيد ناگهان از توي راهرو صداي تانك اومد .....فكر مي كنيد صداي چي بود؟؟؟؟يك عدد روروئك....نه توجه كنيد يك كودك سوار بر روروئك از در يكي از اتاقها فرار كرده بود و توي راهرو مي تاخت......باورتون مي شه بچه با روروئك.....چه ذهن خلاقي داشت اين مادر يا پدر محترم.............برين حال كنين

 

ته نوشت : چند وقته ني ني سرش شلوغه و باهاش دعوا نكردم ....بچه ها خوشحالين؟؟؟و باز هم بعلت شلوغي سر ني ني از خاطرات شيرين دوران نامزدي خبري نيست ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |