تبليغاتX
مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا
وبلاگ نويسي و وبلاگ خوني شنبه یازدهم خرداد 1387 12:48
اولين باري كه شروع كردم به وبلاگ خوندن وقتي بود كه تو گوگل يك مطلبي رو سرچ كردم و رسيدم به وبلاگ باور كن رفتنم را رسيدم و كلي خنديدم و بعد وبلاگ من فقط يك زن و ديگه از اون به بعد شدم يك وبلاگ خون حرفه اي اون موقعها واسه كسي كامنت نمي زاشتم اما حالا كه خودم وبلاگ دارم خيلي علاقمندم كه هر كسي كه مياد حتما واسم كامنت بزاره ......حالا ديگه به وبلاگ خوندن اعتياد دارم وقتي چند روز نمي رسم كه بخونم احساس مي كنم يك كار عقب افتاده دارم كه بايد سريع انجامش بدم......و الان به تمام دوستايي كه هر روز آپ مي كنن حسوديم مي شه........امروز يك ايميل گرفتم در مورد وبلاگ نويسي و خيلي واسم جالب بود متنشو واستون مي زارم:

 

  انسان‌ها موجوداتي اجتماعي هستند و رفتارهاي متفاوتي نسبت به تنش‌ها از خود بروز مي‌دهند، يکي از اين واکنش‌ها در قبال تجربيات توأم با تنش که بيماري هم يکي از آنهاست، شکوه و شکايت است. آليس فلاهرتي Alice Flaherty يک دانشمند سيستم عصبي در دانشگاه هاروارد و بيمارستان ماساچوست، عقيده دارد که وبلاگ‌نويسي در مورد رنج‌ها و تنش‌ها، کارکرد مشابهي دارد.

  مکانيسمي که نوشتن و وبلاگ‌نويسي با آن به بيماران کمک مي‌کند،به درستي شناخته‌شده نيست و تلاش‌هاي زيادي در جهت شناخت اين مکانيسم صورت مي‌گيرد، اما طريقه تأثير نوشتن، هر چه که باشد، مسلم اين است که در حال حاضر بسياري از بيماراني که تشخيص سرطان و يا بيماري‌هاي وخيم ديگري در آنها داده شده است، در وبلاگستان به دنبال تسلي مي‌گردند و اين تسلي را در آن پيدا مي‌کنند.

نانسي مورگان -يکي از محققان مقاله به چاپ رسيده در انکولوژيست-  مي‌خواهد که فعاليت‌هاي نوشتن را به برنامه‌هاي حمايتي بيماران مبتلا به سرطان اضافه کند.

از زماني که پزشکان متوجه ارزش درماني وبلاگ‌نويسي شده‌اند، بعضي از بيمارستان‌ها در سايت‌هايشان، وبلاگ‌هاي بيماران را ميزباني مي‌کنند. وبلاگ‌نويسي بر نوشتن معمولي برتري‌هايي دارد، چرا که بيماران را به هم مرتبط مي‌کند و به آنها امکان مي‌دهد، در مورد تجربيات مشترکشان گفتگو کنند و يک جامعه مجازي بسازند.

 جالب بود نه؟؟؟؟

هنوز از دست اين اداره و انتصابات كاملا بجاش حالم بد....تمام ۵شنبه و جمعه كابوس اداره رو مي ديدم....

ديدين ۴ شنبه شب چه طوفاني شده بود؟؟؟؟من نصفه شب از خواب بيدار شدم و از ترس دوباره خوابم نمي برد...آخه خونه فقط من بودم و برادر گرامي....(خانواده رفتن مسافرت).....در ترس از طوفان به سر مي بردم كه ديدم صداي در اتاق برادر گرامي مياد منم كه ذاتا توهم زده هستم....

من:ميم داري ميري دانشگاه(از اتاق خودم پشت در بسته)

برادر گرامي:..............

من :ميم داري ميري دانشگاه؟؟

سكوت

صداي شماره گرفتم تلفن.....

صبح ساعت ۱۰ بيدار شده مي گه مي شه فلان كارو واسم بكني؟؟ من خيلي درس دارم....منم با بدجنسي ....نه نمي تونم....

بهش مي گم چرا زودتر بيدار نشدي كه به كارات برسي؟؟؟.......مي گه ديشب خيلي خسته بودم....اصلا هيچي نفهميدم تا امروز صبح ساعت ۱۰............

من: آخه ما كه خودمون اين كاره هستيم ببين اين بچه چطوري داره مارو سياه مي كنه

اين برادر گرامي بچه آخر خانواده است و بسيار عزيز دردانه......قبلا اينقدر بچه ننه بود كه ما نگران بوديم كه هيچ وقت بزرگ نمي شه حالا بازم نگرانشيم كه ديگه خيلي بزرگ شده....اين خطوط تلفنيش خفمون كرده...........

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |