گاهي وقتي مي خوام آپ كنم فكر مي كنم كه حتما بايد يك مطلب مهمي داشته باشم تا بقيه وقتي مي خونند خوششون بياد اما امروز چيز خاصي واسه نوشتن ندارم به جز روزمرگيها...اما دلم مي خواد آپ كنم و بنويسم........
ديروز با خانواده محترم ني ني رفتيم نهار بيرون.......منم تصميم گرفتم به صورت كاملا فشن آرايش كنم و روسري زرد قناري كه تازه خريده بودم سرم كنم........ني ني كه اومد دنبالم در وصف زيبايي من كلي شعر گفت منم كه از قبل احساس فشن بودن بهم دست داده بود كلي لذت بردم.........اما اين لذت من زياد طول نكشيد چون تو رستوران همه خانومها اعم از پير و جوان و خردسال و نوزاد و عصا بدست همه با هم روسري زرد قناري سرشون بود حتي چند تا از اين خانومهاي معلوم الحال هم تنها به روسري زرد اكتفا نكرده و مانتو زرد هم پوشيده بودن...........خلاصه اينكه تمامي حس فشن بودنم زايل شد و همش دعا مي كردم ديگه بيشتر از اين كسي با روسري زرد نيادتو................
اين دوران نامزدي سخت تر از دوران دوستيه .....اون موقعها انتظار كمتر بود...حسرتشم كمتر.......
چند شب پيش خونه يكي از دوستهام مهموني بود و در حدود ۸ تا ۱۰ تا زوج متاهل اونجا بودن و تنها زوج نا متاهل جمع من و ني ني بوديم آخر شب اوضاع شاعرانه بود ...چراغها خاموش و يكي از بچه ها گيتار مي زد و همسرش هم مي خوند و همه مست از لذت موزيك و.................ني ني سرشو آروم جلو آورد و در گوشم گفت.........اين لعنتيها از اينجا مي رن خونشون و پيش هم مي خوابن اما ما........................دلم واسه خودم و ني ني خيلي سوخت و با حسرت بيشتري به موزيك گوش كردم.........حالا فهميدين چرا مي گم حسرت و انتظار كمتر بود........
همچنان خوندن لينوكس ادامه داره و قسمت خوبش اينه كه من تاريخ رو اشتباه كرده بودم و يك هفته بيشتر وقت دارم هورا.......
