تبليغاتX
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
   
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

تیر 1386

خرداد 1386

____________________
مطالب اخير

سالگرد عقد

توهم سی سالگی

مگه می شه مردها زن گرفتن یادشون بره

ناراحتی یا شادی

آخرین قسمت محل کار من

محل کار من 7

محل کار من 6

محل کار من 5

محل کار من 4

غصه دارم

____________________
پیوندهای روزانه

در باب بکارت دختران:باکره ام پس هستم

واسه خودتون امضا ي ديجيتال بسازين

شما تو رختخواب مثل چه حيواني هستيد؟؟

سايت رسمي پائلوكئيلو

تعيين وزن مطلوب

كلي كتاب واسه دانلود

____________________
پیوند ها

باران

باور كن رفتنم را

خاتونك

من فقط يك زن

فرانكلين

خانم مارپل

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داريم

روز مرگي

يادداشتهاي من

'گيلاسي

من و آرش

روي ميز آشپزخانه

دختر ترشيده

همسايه هاي3 (نقد فيلمه)

ايده خانوم

روزهاي من

دزيره

چند قدم نزديكتر به خدا

رونالي

فضول خانوم

سوگلي

من زن ايراني

مشي خانوم

لحظه

دنياي ليلي

سوسن

گالكسي

وصل (M)

بي تو برگي زردم (نرگس)

من در اقيانوس زندگي مي كنم(پانته آ)

پندارهاي آرايه

شكوفه هاي بهاري

زندگي مشترك

من عاشق زني شوهر دار بودم

شرح زندگی من

خواهم آمد سر هر دیواری میخی خواهم کاشت

روایت یک زندگی 18 ماهه

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه 1388/04/22

محل کار من 4

گپ زمانی زیادی بین نوشته قبلیم و اینی که می نویسم افتاد اما سعی می کنم خوب ادامه اش بدم.........اون روزی که باهاش بیرون رفتم روش باز شد......وقتی رسیدم خونه زنگ زد و کلی حرف زد......می دونست که باید یک راهی واسه خر کردن من پیدا کنه....خیلی باهوش بود و تمام نقطه ضعفهای منو یادگرفته بود می دونست که اولین چیزی که واسه من مهمه تحصیلاته پس سعی کرد با وعده وعید اینکه درس می خونم دانشگاه قبول می شم خرم کنه بعد که دید این راه جواب نمی ده گفت میرم دبی مدرک MCSE می گیرم(مدرک MCSE یکی از مدارک معتبر و باارزش کامپیوتر در زمینه شبکه)........دید بازم جواب نمی ده شروع کرد به ننه من غریبم بازی که راه خوبی انتخاب کرده بود ...منم خیلی دلم واسش می سوخت.........از بدبختیهاش می گفت از اینکه مال چه خانواده فقیری بوده اینکه درس نخونده چون باباش پول نداشته شهریه دانشگاه آزاد بده اون قبول شده بود اما پول شهریه اش رو نداشت........یا اینکه پارسال که برادر بزرگش با داشتن 2 تا بچه کوچک فوت کرده بود و اون حالا قیم بچه های برادرش شده و از حقوقش خرج بچه ها و زن برادرشو میده............یک گوشی موبایل خیلی خیلی معمولی رو به قراضه دستش بود.....یکبار بهش  گفتم چرا یک گوشی خوب نمی خری گفت اون گوشی که دست برادرمه که دیدی اون گوشی منه خوشش اومد منم دادم بهش...گوشی مهم نیست که حالا بعد یکی دیگه می خرم..........این حرفهاش یک طرف قضیه بود رفتارش توی کار چیز دیگه....مرتب منو از بقییه همکارهام می ترسوند و می گفت که باهاشون ارتباطی نداشته باشم........یک خانومی تازه  از شیراز به اداره ما منتقل شده بود و چند سالی از من بزرگتر بود نمی دونم چطوری بود که من و اون ارتباط خیلی خوبی باهم پیدا کرده بودیم و رئیس از این موضوع به شدت ناراحت بود و تا می تونست از اون خانوم بدی می گفت اما علی رغم مخالفتهای اون ما دوتا خیلی باهم دوست بودیم و این مساله خیلی آزارش میداد.......اصرارهای اون واسه برقراری یک ارتباط جدی همچنان بیشتر و بیشتر می شد .......منم این وسط حیرون بودم که این چجور آدمیه خوبه یا بد......عقلم بهم می گفت این به درد نمی خوره اما اون رئیس بود و من نمی خواستم باهاش مخالفت کنم در ضمن دلم هم براش می سوخت ...اما این جواب ندادنهای من دیگه داشت خسته اش می کرد.....یک روز آخر وقت مدیر عامل کامپیوتر خونه اشو فرستاد واسه ما تا مشکلشو حل کنیم از اونجایی که مال مدیر عامل بود رئیس خودش تموم کارهاشو انجام داد من که وسایلمو جمع کردم برم خونه دیدم کار سیستم مدیر عامل تموم شده اما درش بازه منم درشو بستم تا کمکی کرده باشم...رئیس تو اتاق نبود و من رفتم.......ادامه میدم خیلی زود

 

خیلی وقته ننوشتم ........تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد.........نمی خوام بنویسم........2 تیر نی نی جونم بالاخره پاشو جراحی کرد و الان 3 هفته گذشته ....2 هفته سر کار نبودم و دسترسی به اینترنت هم نداشتم.....روزهای خیلی بدی رو گذروندم...عمل خیلی سنگینی بود و نی نی جونم به شدت زجر کشید.....5 شب اول بعد از عمل حتی 1 ساعت هم نخوابیدیم.......خدا رو شکر الان بهتره........هنوز نمی تونه بره سر کار......مثل بچه ای شده که تازه داره راه رفتن رو یاد می گیره.............بدتر از همه اینکه  چون خونه خودمون طبقه چهارمه و آسانسور نداره مجبور شدیم بریم خونه مامان نی نی ............کلا من با مامانش مشکلی ندارم اما 2 تا نکته رو نباید فراموش کرد یکی اینکه هیچ جا خونه آدم نمی شه و مهمتر اینکه مادر شوهر...مادرشوهر حالا هر چقدر هم که بی آزار باشه...............رفتن به خونه خودمون شده آرزوم.........دکتر فیزیوترا÷ش گفته اگه پسر خوبی باشه شاید آخر هفته بتونه از پله بالا بره و ما بریم خونمون..........

ببخشید که بعضی هاتون واسم خصوصی گذاشتین و من جواب ندادم یا ایمیل زدین جواب ندادم.....خیلی شلوغ بودم اما ایمیل و خصوصی هاتون خیلی خوشحالم کرد خیلی...............

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme