تبليغاتX
مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا
درجه حرارت 1000 یکشنبه سی ام تیر 1387 17:5
چند وقتيه بي حوصله و عصبي هستم...به خاطر اتفاقاتي كه دور و برم افتاده اول بگم كه سر پست قبلي با ني ني قهر بودم و عصبي....اما الان آشتي هستم و مهربون اما كلا ...آبجي اعصابمون تريته...بدجوري هم تريته.......هميشه تو برخوردم با آدما خواستم مثل يك ليدي باشم ....خواستم مهربون باشم...خواستم آدم مثبتي باشم.....اما مي دونيد چيه خسته شدم ...مي خوام خودم باشم....مي خوام يك گرگ وحشي باشم و همه رو پاره كنم ...مي خوام مثل لاتهاي چال ميدون باشم.....مي خوام بزنم به سيم آخر...................................

حالم (البته آقايوني كه ميان اينجا رو مي خونند ..ببخشيد) آره...حالم از هرچي جنس مذكر بهم مي خوره...همه همه شون.....از گربه نر روي ديوار كه شبها دنبال ماده مي كنه و نمي زاره بخوابم گرفته تا اون آقا پيره كه تو سن ۸۰ سالگي ياد تجديد فراش ميافته.....دختر خانومهايي كه مياييد اينجا رو مي خونيد فكر نكنيد مال شما با بقييه آدما فرق مي كنه هاااااا...همه شون يكسان هستند فقط اطواره ميمونه كمي بيشتره...........

مي دونيد چرا عصباني هستم ........يه آقاي به اصطلاح محترمي رو مي شناسم كه بعد از داشتن ۲ تا بچه و يك همسر مثل دسته گل ...حالا يادش افتاده اس ام اس بازي و حرفهاي عاشقونه هم دنيايي داره هاااا و زن احمقش فقط حرص مي خوره و كاري از دستش بر نمي آد......................متاسفم..............

از شدت عصبانيتم از اين جريان حوصله ديدن و حرف زدن با ني ني هم ندارم همش فكر مي كنم اونم اين كارها رو مي كنه.......... طفلك فكر مي كنه شايد دوره زنونگيه

نمي تونم خودمو جاي اون زن بيچاره بزارم....اما اگه جاش بودم پوست سرشو مي كندم....آبروشو مي بردم...حالم بهم مي خوره

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

!!!!!!!!!!!!! دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 8:48
زندگي عجيب است!!!

چون:

تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كند

تا نخواهي بروي كسي نمي گويد بمان

تا نروي كسي قدرت را نخواهد فهميد و نخواهي فهميد كه ذعاشقت بود

از همه دوستاي وبلاگيم عذرخواهي مي كنم كه بهشون سر نزدم......گاهي تو زندگي اتفاقاتي مي افته كه هيچ وقت انتظارشو نداشتي و حالا تصميم درست گفتن خيلي سخته......سعي مي كنم امروز به همه سر بزنم.....روزهاي گذشته جز روزهايي از زندگي بود كه دلم مي خواد با قيچي ببرمشون.....يا صبح كه از خواب بيدار مي شم بفهمم همه اش فقط يك خواب ترسناك باشه...نمي تونم بنويسم چي شده ...چون نمي دونم چي بگم....بيشتر نمي نويسم چون چيز خوبي واسه نوشتن ندارم....اما اگه آخرش خوب شد كه عاليه اما اگه خراب شد مي نويسم ..مي نويسم تاااااااااااااااا

يا علي

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

خاطرات جواني شنبه پانزدهم تیر 1387 10:30
نمي دونم چرا گاهي آپ كردن واسم سخت مي شه؟؟؟؟؟

ديشب ساعت ۱۱:۳۰ با ني ني بيرون بوديم توي جردن يك ترافيكي بود كه بيا و ببين.....ياد يك خاطره اي افتادم از اوايل دوستيمون كه جالب بود كلي خنديديم..........حدود ۴ سال پيش اون موقعها كه تازه با هم دوست شده بوديم عصر پنجشنبه قرار شد من و آني بريم خونه يكي از دوستامون و ني ني هم بره خونه دوستش.....عصر پنجشنبه بود و ما هم جوان و ناپخته به سرمون زد بريم با ماشين دور دور بازي تو جردن و فرشته و.....چادر و چاقچور تنمون كرديم و ني ني جانمون رو پيچونديم كه داريم ميريم خونه خاله دوستمون و نمي تونيم با هم تلفني حرف بزنيم ني ني جان هم گفت عيبي نداره منم دارم مي خوابم..خلاصه ما اومديم جردن..... جردن و اومديم بالا دور اول موقع برگشت ديديم يك ماشيني كنار خيابون پارك كرده و يك سري جوان رعنا و خوش بر و رو بهش تكيه دادن و ما نيز در حال چشم چراني ناگهان ديديم يك از آن جوانان رعنا ني ني جان خودمان است ........از ماشين پياده شديم و يك سلام و عليكي كرديم اما هم من خجالت كشيده بودم هم ني ني جان اما از روز بعد ...هر دو طوري وانمود كرديم كه اصلا اون روز تو زندگيمون نبوده.......................

از اين نوع اتفاقات توي ۲ سال دوستي ما زياده ...چون اوايل ما اصلا تصميمي واسه ازدواج نداشتيم.......ما توي آخراي بهمن ماه با هم دوست شديم و اولين چهارشنبه سوري كه مي خواستيم با هم باشيم يكي از دوستهام منو مهموني دعوت كرد منم گفتم با ني ني ميرم.......اما ني ني گفت من يا با دوستم ميام يا اصلا نمي آم....و  منم مجبور شدم قبول كنم كه دوستشم بياد........خوشم مياد حالا اين آقاي ني ني همون ني ني قبلي حالا ديگه حتي شماره تلفن دوستهاشم نداره....و اگه كسي بهش تلفن كنه بايد يك ساعت خودشو معرفي كنه تا ني ني يادش بياد........گاهي كلافه مي شم مي گم يعني تو يك دوست نداري باهاش بري بيرون تا منم بتونم گاهي با دوستام باشم؟؟؟؟؟اينقدر جواب زنگشونو نداد و پيچوندشون حالا اونا هم جواب نمي دن البته بگمااااا ني ني چند تا دوست متاهل شسته روفته و استرليزه داره كه گاهي همه با هم ميريم بيرون.......البته بگمااا منم دختر خوبي شدم و بزرگ شدم.........يادمه اون موقعها ني ني خيلي بهم گير ميداد اگه تلفن ميزد و من جواب نمي دادم به شدت دعوامون مي شد ....رفته بودم پيش مشاور و واسش رفتار ني ني رو گفته بودم اونم بهم گفته بود كه اين آقا آدم خطرناكيه باهاش بهم بزن اگه باهاش ازدواج كني بدبخت مي شي....الان خوشحالم كه حرف اون مشاور و گوش نكردم ...........گاهي به ني ني مي گم تو واقعا همون آدم هستي چطوري اينقدر خوب شدي؟؟؟؟؟؟؟؟اونم مي گه تقصير خودت بود بهت اعتماد نداشتم و دوست داشتم اما تو زير آبي مي رفتي...........حالا فكر نكنين ما خيلي آدماي بدي هستيمااااا......اما اون موقع كوچولو بوديم و شيطون حالا هردومون بزرگ شديم ياد گرفتيم كه چطور با هم رفتار كنيم؟؟؟من ياد گرفتم كه حساسيتهاي اونو بيشتر نكنم و اونم متقابل......................................قبلا اگه يكي از همكارهاي مرد به موبايلم زنگ مي زد زندگي تيره و تار مي شد اما حالا اينقدر خوب شده كه ما همكار آقام و همسرش و ني ني ۴ تايي ميريم بيرون...............بسه ديگه

بعدا نوشتم : ۱۱ تير پانزدهمين سالگرد فوت مامانم بود...منو آني حلوا درست كرديم ...چون آرد و الك نكرديم كلي دون دون بود....اما به مامان ني ني كه دادم اينقدر تعريف و تشكر كرد و مامان و بابامو دعا كرد من مردم از خجالت ....نظرم داره عوض مي شه فكر كنم خيلي هم آدم بدي نيست

شكرانه: خدايا به خاطر تمام چيزايي كه دادي...ندادي...و دادي و گرفتي شكرت مي كنم....... 

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

پخش و پلا نوشتم شنبه هشتم تیر 1387 9:41
بازم شنبه شد....

از بچگي از روز شنبه خوشم نمي اومد بجاش عاشق ۵شنبه ها بودم و هستم ...صبح كه بيدار شدم با خودم فكر مي كردم واي حالا بازم يك هفته بايد منتظر شم تا دوباره ۵شنبه بشه بتونم بخوابم !!!!!!

اين هفته اي كه گذشت به شدت شلوغ بود اول از ۵شنبه قبل بگم كه عروسي دخترخالم بود و كوچكترين و البته به غير از من آخرين عضو مونث خانواده نيز به جرگه عروسان خوشبخت پيوست...هفته گذشته هم به مناسبت روز مادرتقريبا من هر روز توي مراكز خريد در رفت و آمد بودم ۳ عدد هديه براي مادر شوهر..مادربزرگ شوهر...و همسر پدرم....و از اونجايي كه از قديم گفتن زپرشك آيد و زن زايد و مهمان عزيزم ز در آيد تولد آني جان خواهر گرامي ۲ خواهر زاده معصوم خودم و ۲ خواهر زاده معصوم همسر نيز در اين ماه خونين واقع شده بود و اين كارمند بي پول مجبور به خريد ۸ هديه ناقابل شد....

و البته خبر خوشحال كننده اينكه شركت سايپا بر سر اينجانب منت گذاشته و پس از گذشت ۳۰ روز از زمان تحويل ۳۰ روزه يعني پس از گذشت ۶۰ روز بالاخره روز ۲شنبه ريوزو را به ما تحويل داد....و باز هم با توجه به اين جمله كه اينجا ايران است و در ايران عزيز هر اتفاقي ممكن....شايان ذكر است كه اينجانب ساعت ۱۵:۳۰ خودرو را تحويل گرفته و از ساعت ۱۷ به دنبال نمايندگي هاي سايپا جهت گارانتي خودرو بودم چرا كه شيشه بالابر خودرو محترم از كار افتاده و چهارطاق باز مانده بود...و ما ناگزير از سپري كردن شب در ريوزو بوديم .......روز بعد هم نمايندگي هاي خودرو بعلت نو بودن ماشين و نداشتن كارت گارانتي همكاري شديدي انجام داده و ما را تحويل نگرفتند .....عصر همان روز باز هم شركت سايپا ما را شرمنده كرده و در يك اقدام انتحاري كارت گارانتي را به اينجانب تحويل داد و اما مشكل اينبار؟؟؟؟؟؟تاريخ شروع گارانتي از ۸ تير ماه بوده و آن روز ۵ تير ماه بوده و ما باز هم بايد در انتظار شروع گارانتي مي مانديم......ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اينجا ايران است و ما بايد اين جمله را آويزه گوشمان كنيم..........................

روز جمعه به بچه داري گذشت (خواهر زاده داري)...............

رفتم خونه مادر بزرگ ني ني جونم...مادربزرگش يك خانوم مسن و زمين گيره كه گوشش سنگينه و اگه خدا منو ببخشه بايد بگم يكمي هر چيزي رو دير متوجه مي شه يعني بايد خيلي شمرده  صحبت كني تا بتونه پروسس كنه......خاله خانوم واسه ني ني چاي آورد ...ني ني هم اصلا چاي نمي خوره و مدل خاله خانو اينطوريه كه اگه چيزي مياره حتما بايد بخوري ....ني ني هول شده بود كه چاييشو چي كار كنه منم فنجون چايي رو برداشتم خيلي اروم سرمو بردم بيرون پنجره و خاليش كردم بيرون ...تا اومدم تو مادربزرگ كه به طور ناگهاني اي كيوش افزايش يافته بود گفت چايي رو ريختي بيرون؟؟؟؟منم يك دفعه اين كار و كردم......حالا قيافه منو داشته باشين كه هيچ كس نفهميده اين چطوري فهميده؟؟؟......ني ني و خواهرش كه از شدت خنده سياه و كبود شده بودن....مادر شوهر عزيز به دادم رسيد و گفت نه رفته بود به ماشين سر بزن چايي رو بيرون نريخت.....من تازه از شوك بيرون اومدم حالا خودم خنده ام بند نمي اومد.............

اداره به همون گنديه گذشته است و روز به روز اين مديران ارشد و كارآمد...كارآمدتر مي شن....خدا آخر و عاقبت اين مملكتو به خير بگذرونه....

گاهي فكر مي كنم كاش يك تفنگ داشتم مي رفتم تو اتاق اين آقايون كارآمد و شليك مي كردم مي كشتمشون و بعد در حالي كه دود اسلحه امو فوت مي كردم برمي گشتم تو اتاقم ...خيلي حال مي داد

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |