تبليغاتX
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
   
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

تیر 1386

خرداد 1386

____________________
مطالب اخير

من اومدم

سالگرد عقد

توهم سی سالگی

مگه می شه مردها زن گرفتن یادشون بره

ناراحتی یا شادی

آخرین قسمت محل کار من

محل کار من 7

محل کار من 6

محل کار من 5

محل کار من 4

____________________
پیوندهای روزانه

در باب بکارت دختران:باکره ام پس هستم

واسه خودتون امضا ي ديجيتال بسازين

شما تو رختخواب مثل چه حيواني هستيد؟؟

سايت رسمي پائلوكئيلو

تعيين وزن مطلوب

كلي كتاب واسه دانلود

____________________
پیوند ها

باران

باور كن رفتنم را

خاتونك

من فقط يك زن

فرانكلين

خانم مارپل

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داريم

روز مرگي

يادداشتهاي من

'گيلاسي

من و آرش

روي ميز آشپزخانه

دختر ترشيده

همسايه هاي3 (نقد فيلمه)

ايده خانوم

روزهاي من

دزيره

چند قدم نزديكتر به خدا

رونالي

فضول خانوم

سوگلي

من زن ايراني

مشي خانوم

لحظه

دنياي ليلي

سوسن

گالكسي

وصل (M)

بي تو برگي زردم (نرگس)

من در اقيانوس زندگي مي كنم(پانته آ)

پندارهاي آرايه

شكوفه هاي بهاري

زندگي مشترك

من عاشق زني شوهر دار بودم

شرح زندگی من

خواهم آمد سر هر دیواری میخی خواهم کاشت

روایت یک زندگی 18 ماهه

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه 1388/09/23

من اومدم

تمام کوچه رو با قدمها بلند بلند راه می رم تا کمتر خیس بشم پله های خونه رو تند تند می دوم این بار از خیس شدن نمی ترسم اما می دوم تا زودتر این پله ها تموم شه......وقتی کلید رو تو قفل می چرخونم موجی از گرما به صورتم می خوره ..از گرمای خونه لذت می برم.....لباسهامو در میارم و روی کاناپه جلو تلوزیون دراز می کشم ...یک سیگار روشن می کنم و دودش رو با تموم وجود فرو میدم ...خیره به تی وی نگاه می کنم و لذت می برم...اما می دونم اگه همین طوری ادامه بدم تا چند دقیقه دیگه خوابم می بره و کودکی به نام شوهر به عشق یک شام خوشمزه میاد خونه و چقدر بده که ناامیدش کنم ..................................با تنبلی از جام بلند می شم ...و در یخچال رو باز می کنم ....فکر می کنم ......وای امشب چی درست کنم؟؟؟؟...............در حالی که شام درست می کنم این وسطها گاهی تند تند وسایلی رو که روی مبلها و روی زمین ریخته جمع می کنم ...با خودم فکر می کنم این شوهر ...فقط یک بچه سبیل داره ...چون خونه رو به اندازه یک بچه بهم ریخته........روی میز آرایشم کلی مو ریخته....می دونم بازم صبح روی میز آرایش من اصلاح کرده با خودم فکر می کنم شایدم یک گربه با جثه نسبتا بزرگه؟؟؟................نمی دونم .............اما می دونم هرچی که هست یک بچه سبیل دار یا یک گربه گنده...اما من دوستش دارم و به عشق خونه اومدنه اونه که عصر ها وقتی خسته از سر کار میام خونه بازم انرزی دویدن و کار کردن دارم...............

می دونم که خیلی وقته ننوشتم .....دیگه وقتشو ندارم .........گفته بودم که دارم واسه ارشد می خونم اما این مدت اتفاقات زیادی افتاد که ننوشتم ....................اول از همه ۳۰ آبان اولین سالگرد ازدواجمون بود و ما به مناسبت سالگرد ازدواج به یک ماه عسل دوباره رفتیم......خیلی خوش گذشت

۱۴ آبان تولد نی نی بود .....و من حسابی سورپرایزش کردم واسش یک پاکت پی سی خریدم  که از خوشی ذوق مرگ شد..............................

و خبر بعدی اینکه با گذشت یک سال و ۲ هفته از عروسیمون تازه آلبوم عروسیمون حاضر شد و من از خوشحالی به بقال سر کوچه هم نشونش دادم

بعدا نوشتم

این بلاگفا آخرشه.........۲ روزه سعی می کنم مطلبم رو آپ کنم .....این بلاگفا هم هی حال میده...........در پی تلاشهای مکرر جهت آپ کردن وبلاگ....تمامی مطالب این پست رو واسه فرند لیست مسنجرم فرستادم.............داشتم از ناراحتی زگیل میزدم که فهمیدم مسنجر محدودیت داره و تنها ۶ خط اول فرستاده شده..............این پست واسه تمامی همکاران و دوستان دور و نزدیک و سایر وابستگان آف لاین شد

 

 
 

شنبه 1388/07/25

سالگرد عقد

 

دیروز اولین سالگرد عقدمون در حالی سپری شد که داشتیم از سو تغذیه می مردیم اونم به دلیل برنامه رزیم همسر محترم .........قیافه ام شبیه بع بعی شده اینقدر سبزیجات خوردم..............دیشب کلافه شدم به همسر محترم گفتم : می خوام با یک مرد چاق ازدواج کنم تا همش با هم غذاهای چرب و چیلی بخوریم مردم از دست تو بس که غذای رزیمی خوردم ..............................

دیروز اولین سالگرد عقدمون بود ۲۴ مهر

پارسال این موقع پر از استرس و دلهره بودم پر از نگرانی

از انتخابم مطمئن بودم البته نه صد درصد اما خیلی زیاد اما از دو خانواده و مراسم عقد می ترسیدم روز قبل از عقد ۲تایی تند تند رفتیم واسه آزمایش

 رفتیم جایی که تو همون روز جواب رو میدن ........از اونجا نهار خوردیم و رفتیم خونه مادر شوهر خونشون بهم ریخته و نامرتب بود چون فرداشبش خواستگاری خواهر شوهر بود.................

روز بعد صبح ساعت ۱۰ صبح قرار بود محضر باشیم مانتو سفید ....شلوار سفید....شال سفید و صندل سفید پوشیدم با بابا اینا رفتیم محضر نی نی و خوانواده اش زودتر اونجا بودند........دل تو دلم نبود اول کلی امضا کردیم تا خواهر بزرگ من که هنوز نیومده بود بیاد.......................بهم گفته بودن لحظه عقد هر چی از خدا بخوای بهت میده واسه تانی و سارا دعا کردم ....وقتی خطبه عقد خونده شد و تموم شد ما زن و شوهر بودیم .......عجیب بود ...........

از محضر منو و نی نی به همراه خواهرم برادرم و سارا رفتیم تا خونمون رو بهشون نشون بدیم ..........وای خدایا چقدر زود گذشت......................

۱ماه قبل از عروسی واسه من مثل یک کابوس بود..............من هیچ جهازی نخریده بودم تا روزی که خونه گرفتیم  کمتر از یک ماه وقت داشتم واسه خرید جهاز و کارهای عروسی...........خیلی سخت گذشت .........................تا ۲ هفته قبل از عروسی هنوز مکان عروسی مشخص نشده بود...........اون رو.زها همش با خودم فکر می کردم که می شه این روزها زودتر بگذره و به من یک فیلم عروسی خوب بدن بگن این عروسیته و من تمام این مدت رو بخوابم و دیگه استرس نداشته باشم؟؟؟؟

حالا اون روز رسیده یک سال گذشته و من یک فیلم عروسی دارم که خیلی دوستش دارم و دیگه استرسی در کار نیست خدا رو شکر....................................................................

 

 
 

دوشنبه 1388/07/20

توهم سی سالگی

سی سالگی؟؟؟؟؟

چند وقته که سی سالگی واسم خیلی مهم شده..............آره من بهمن امسال سی سالم تموم می شه و وارد سی و یکمین سال زندگیم می شم.......عجیب و ترسناک...........بیشتر ترسناک....................

اگه به این عدد 30 فکر نکنم حالم خیلی خوب شاد و پر انرزی هستم و خودمو خیلی جوون می بینم اما هر وقت که این حس رو دارم عدد 30 بهم پوزخند می زنه..............واقعا این عدد 30 اینقدر

وحشتناکه؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟

ترس؟؟؟ چرا؟؟؟چرا باید از این عدد بترسم؟؟؟

شنیدم از سی سالگی چین و چروکهای دور چشم شروع می شه...وزنت زیاد می شه....و یک سری تغییرات دیگه.......این دوتایی که نوشتم از همه واسم مهمتره.............

جلو آینه می ایستم و و به صورتم خیره می شم نه من هیچ چروکی دور چشمم ندارم.......دستمو می زارم دور کمرم و شکمم رو تو میدم هنوز هم کمرم باریکه.....اما 2 کیلو اضافه وزنی که ترازو بهم نشون میده بهم دهن کجی می کنه.........نه من هنوز لاغرم............هنوز بد هیکل نشدم..........این 2 کیلو به خاطر ماه رمضونه به خاطر زولبیا و بامیه های زیادیه که خوردم...........من همیشه 2 کیلو نوسان داشتم.......گاهی زیادتر گاهی کمتر............

اما دوباره به وزن قبلیم برمی گردم........

هنوز اونقدری نیست که لباسهام تنگم بشه...............

یاد بحث چندروز پیش تو اداره می افتم که وزن آدم زیاد می شه و لاغر شدن سخته.......فرم هیکل آدم عوض می شه......

یادم می افته که جدیدا که شلوار جین می پوشم پهلوهام از بغل شلوار برجسته می شه....وای خدای من یعنی چی؟؟؟؟

چقدر مسخره است ...دستی دستی دارم تو خودم دنبال نشونه های........می گردم...............

می ترسم .........از اینکه دیگه لاغر نباشم ...از اینکه دور لب و چشمم چروک پیداشه..........از اینکه بازوهام شل بشه و دیگه نتونم تاپ بپوشم.............نه.............نمی خوام

از یک ماه پیش رفتم دکتر پوست و یک سری قرص و کرم گرفتم .....کرم دور چشم ....کرم شب....کرم روز........و........اما هنوز ورزش نمی رم.......خیلی تنبلم ........تصمیم دارم  تو خونه دمبل بزنم که بازوهام سفت باشه.................

باز پیش خودم فکر می کنم ........این چرت و پرتها چیه؟؟؟.......مثلا تو یک آدم تحصیلکرده ای....با فرهنگی......ادعای همه چیزت هم می شه این چرندیات چیه؟؟؟؟

اما دوباره ............وای نکنه زشت بشم.........نکنه پیر بشم..........می رم جراحی پلاستیک...بتاکس می زنم........ساکشن می کنم...........بازم به خودم نهیب می زنم.......عین خاله زنکها شدی این چه فکرهایی که می کنی...........سی عددی نیست که به خاطرش این همه دغدغه داشته باشی.....................

پس چم شده .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........ای خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک هفته است که رزیم گرفتم از اون رزیمهای خرکی و وحشتناک روزی 1 ساعت پیاده روی می کنم................دیوونه شدم........................

یاد ایمیل زنهای پنجاه ساله می افتم........چه هیکلهایی فک آدم آویزوون می شد........من چرا نباید اون شکلی باشم......................تازه خدارو شکر همسرم بچه دوست نداره..........وگرنه هیکلم چی می شد؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی احمقم نه؟؟؟؟؟؟؟حالا یک روزی واسه بچه بال بال می زنم و خدا بهم نمی ده.............نمی دونم فعلا حالم خوب نیست ...................این 30 شده دغدغه لحظه های من..........واقعا اینقدر وحشتناکه یا من خوش نیستم؟؟؟شایدم خوشی زده زیر دلم.........

یاد سریال سام سون می افتم که شبها فارسی 1 نشون میده.........کلا سریال خاصی نیست ....مال رده سنی راهنمایی .......اما نگاه می کنم و خوشم میاد ..........تمام مدت تماشای سریال همسرم مسخره ام می کنه اما من با جدیت پیگیری می کنم.................چقدر عدد سی واسه اونها هم کشنده و ناراحت کننده است.............چرا دیگه یک دختر سی ساله رو جوون حساب نمی کنند..............اما من جوونم مطمئنم که هنوز جوونم .............هنوز دوست دارم برقصم و شادی کنم ..........من جوونم

 

روی مشهای موهام رنگساز سرخابی گذاشتم خیلی خوب شده ........موهای سرخابی...........و دارم می خونم واسه ارشد ............خدایا یعنی می شه من امسال قبول شم..................

 

 
 

دوشنبه 1388/06/16

مگه می شه مردها زن گرفتن یادشون بره

چند شب پیش رفتیم مهمونی خونه یکی از فامیلهای آقای همسر .........پدر این آقا هم باهاشون زندگی می کنه که یک پیرمرد .........سنش بین ۸۰ تا ۹۰ ساله و آلزایمر هم داره....اینقدر این آلزایمر شدیده که گاهی صبحها که بیدار می شه عروسشو نمی شناسه.........ما رو بارها دیده اما اون شب وقتی ما رسیدیم تو اتاق نبود وقتی اومد بیرون سلام و علیک کرد و به پسرش گفت مهمونهاتو معرفی نکردی؟؟؟پسرش همه رو معرفی کرد........اون شب هر بار که می رفت تو اتاقی آشپزخونه ای .دستشویی یا جایی که مهمونها جلو چشمش نبودند...وقتی میومد تو جمع دوباره با همه دست می داد و سلام و علیک می کرد ....جاتون خالی که هر بار ما چقدر زیر زیرکی می خندیدیم ......فکر کنم ۳ یا ۴ بار این اتفاق افتاد.......یکی از مهمونها بهش گفت چقدر امشب خوش تیپ شدین ...مثل دامادها شدین باید دیگه واستون بریم خواستگاری.........اونم گفت پس یادت باشه ۲ یا ۳ تا دختر واسم نشون کنی............منم در شوک بودم که نی نی زیر لب گفت: این تنها چیزیه که مردها هیچ وقت فراموش نمی کنند........................راست می گفت ...این آقا از شدت پیری خمیده خمیده راه می ره و عروسشو یادش میره و حتی مهمونهایی رو که چند لحظه پیش دیده فراموش می کنه اما وقتی حرف از مبحث شیرین دامادی پیش میاد چیزی که یادش نرفته هیچی ....دلش به یکی هم راضی نمی شه .............................امون از دست این آقایون

وای که من تو این ماه رمضون ۲ کیلو چاق شدم نه اینکه همش مهمونی باشیمااااا نه ما فقط یکبار افطار جایی دعوت شدیم اما هر روز تو اداره از  فکر اینکه نمی تونیم نهار بخوریم با همکارام تا حد مرگ کیک و بیسکویت می خوریم نی نی هم تو محل کارش نمی تونه چیزی بخوره ساعت ۶ میاد خونه گرسنه ....ما هم ۶ شام می خوریم بعدش تا وقتی که خوابمون ببره بازم همش در حال خوردنیم خیلی بده..............................اون وفتها مثل آدمیزاد نهار می خوردیم و ساعت ۸ یا ۹ هم شام و دیگه اینقدر چرت و پرت نمی خوردیم...........من از دیروز رزیم گرفتم ........تازه تصمیم دارم ۴ شنبه روزه بگیرم....از الان استرس دارم...............نذر کردم ۳ روز تو تابستون روزه بگیرم این نذر مال ۸ سال پیشه .......اما من همش ناراحتی معده دارم نمی تونم روزه بگیرم ...اما اگه نگیرم بازم می مونه................

 

 
 

چهارشنبه 1388/05/28

ناراحتی یا شادی

دیروز با همکارهام که ۶ نفربودیم رفتم دیدن یکی دیگه از همکارهامون که چند روز پیشش خاله و شوهر خاله اش بر اثر تصادف رانندگی فوت کرده بود و عزادار بود......کلا تسلیت گفتن واسه من خیلی سخته و معمولا این جور مواقع بی خودی خنده ام می گیره........................رفتیم تو اتاق تسلیت گفتیم و نشستیم...جو خیلی سنگین بود....یکی از بچه ها پرسید خاله تون تنها بودن تو ماشین؟؟؟؟....جواب: نه به همراه همسرشون بودن و ۲ تایی با هم فوت کردن.........ناخودآگاه صدای من شنیده شد...خوب چه خوب باهم بودن خدا رو شکر( منظورم به این بود خوب ۲ تایی با هم مردند و از هم جذا نشدند خوب خیلی بهتره)   ........دوباره فورا صدای همون همکارم که بچه هم داشتن؟؟؟...جواب : آره ۲ تا...............صدای من: بچه هاشون کوچک بودن؟؟؟...جواب نه.........بازم صدای ضایع من......چه خوب خدا رو شکر.......و این بار آرنجی که تو پهلوم فرود اومد بلند شو بریم بسه.....................اومدیم تو اتاق خودمون بچه ها سیاه شده بودند..............می گفتند یارو می گه علاوه بر خاله اش شوهر خاله اشم مرده تو می گی خدا رو شکر...................خوب شد نگفتی کاش بچه هاشونم مرده بودن..............

دیشب هم رفتیم خونه مادرشوهر گرامی...........از احوال خواهر شوهر گرامی پرسیدم.........مادر شوهر گرامی جواب داد: گل و بلبل...............صدای من: خوب خدا رو شکر...........بازم آرنجی که تو پهلوم فرود اومد صدای نی نی که زیر لب می گه: منظورش اینه که دعواست...................و حالا قیافه من و اینکه نمی دونم چطوری جمعش کنم...................

فردا شب شام مهمون دارم..........از اون مهمون سختها...................تازه امروز می خوام برم خرید.........

 

 
 

سه شنبه 1388/05/27

آخرین قسمت محل کار من

یک جورایی اونجا کار کردن تبعید بود این کارو کردن تا من مجبور به استعفا بشم اما من این کارو نکردم دنبال کارمی گشتم شدید اما با خودم شرط کردم تا روزی که یک کار خوب پیدا نکردم اینجا بیکار بشینم و حقوقم رو بگیرم........هر روز انواع روزنامه می خریدم و دنبال کارمی گشتم............اونجا هم همش با اون مرتیکه در گیر بودم از راه دور هم دست از سرم بر نمی داشت.......تو اونجا ۲ تا دختر بود که من باهاشون ارتباط خوبی داشتم و کشف کردم که این آقای رئیس قبل از جریان من می خواسته با یکی از این ۲ تا هم دوست بشه و اون دختره رو هم کم و بیش اذیت کرده اما شانسش این بود که باباش عضو هیات مدیره شرکت بود و زورش زیاد بود ..........تو اونجا هم نامه نگاری می کرد و منو اذیت می کرد این جریان حدود ۲ ماه طول کشید...گاهی واقعا می بریدم و کابوسهای شبانه من به همراه دلشوره ها همچنان ادامه داشت............تا اینکه یک آگهی تو روزنامه پیدا کردم که از نخبگان و رتبه های اول دانشگاههای سراسری دعوت به همکاری کرده بود .....من دانشگاه آزادی هستم و نخبه هم نیستم ...اما به زور بابام و نی نی رفتم و ۲ ماه بعد از مصاحبه تماس گرفتند و استخدام شدم.............حالا قدر محل کارمو خیلی می دونم و هر اتفاقی که می افته یاد اونجا می افتم و خدا رو شکر می کنم که اینجا کار می کنم ..........................تا مدتها بعد از بیرون اومدن از اونجا بازم شبها کابوس اونجا رو می دیدم.........تقریبا یکسال طول کشید تا من خوب شدم...........اما تو دورانی که با نی نی نامزد بودم یکبار رفتم رستوران و اون مرتیکه با یک خانومی اونجا بود یک لحظه دیدمش نمی دونم اونم منو دید یا نه.......وای چهارستون بدنم شروع کرد به لرزیدن........یخ کردم  سرم درد گرفته بود نی نی هول شده بود ...........خودمم هم فکر نمی کردم با دیدنش اینقدر حالم بد بشه..............بعدها فهمیدم که با رفتن اون مدیرعامل اونم رفته..............

این چند وقتی که این داستان رو می نوشتم خواننده هام کم شده ...اما باید می نوشتم چون این یکی از بدترین خاطرات زندگیم بود و من باید می نوشتمشون تا فراموش بشن......................

 

اما........حالا من و زدگی............

اول از همه اینکه ۸ هفته از عمل نی نی می گذره خیلی بهتر شده اما هنوز خوب خوب نشده....هر روز باید بره فیزیوتراپی تا ۶ ماه....................

دیروز سارا خونمون بود تنها که بودیم ازم پرسید .....با توجه به اینکه ۹ ماه از زندگی مشترکت می گذره اگه برگردی عقب بازم با نی نی ازدواج می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تنها جوابی که واسش داشتم این بود که حتما اینکارو می کردم.....................و خودم از این موضوع خوشحال شدم..................خدا کنه همیشه اینطور بمونه

وای که ماه رمضون داره شروع می شه............همه دوست دارن اما من ندارم..........من ناراحتی معده دارم و روزه نمی گیرم به خاطر همین خیلی خوردن مخفیانه سختمه ...اما خوبیش اینه که اتاقمون سر کار یکی دیگه ازهمکارهام هم روزه نمی گیره ۲ تایی می خوریم..........البته بزارین راستشو بگم اگه ناراحتی معده هم نداشتم روزه نمی گرفتم..............این راستشه......................واسه خودم تعجب آوره ..من از ۴ دبستان روزه می گرفتم اما حالا اعتقاداتم به شدت سست شده................گناهش هم گردن کسانی که باعث و بانی این بی اعتقادی شدن........................

 

 
 

دوشنبه 1388/05/19

محل کار من 7

رفتم پیش مدیر پشتیبانی با یک نامه مکتوب که این آقا چنین و چنانه.......هر کاری که این چند وقت کرده بود رو گفتم الا یک موضوع اونم اینکه ازم خواستگاری کرده.......نگفتم چون اگه می گفتم فقط به ضرر اون نبود به ضرر خودم هم می شد ....همیشه تو محیط کار اینجور موارد بیشتر از همه به ضرر دختر می شه...............(دیگه زیاد حوصله توضیح دادن این داستان کذایی رو ندارم و خلاصه اش می کنم)....روز بعد عصبانیت از چشمهای رئیس بیرون می زد داشت می ترکید تا نزدیکهای ظهر با هم برخوردی نداشتیم ولی من منتظر بودم تا هر لحظه منفجر بشه........دم ظهر اومد و تمام پس وردها و کلیدهایی که من داشتم رو بدون هیچ توضیحی گرفت ..منم خیلی آروم اونها رو دادم ...واقعا ازش می ترسیدم........اون روز گذشت و شب ساعت ۱۱ واسم یک اس ام اس اومد از رئیس و نوشته بود از فردا دیگه نیا سر کار..........منم پر رو عصبانی شدم که مردیکه غلط کرده اون کیه که بگه من برم یا نرم........فرداش مثل همیشه رفتم سر کار ...وقتی اومد دید من اومدم....باورش نمی شد فکر می کرد می ترسم و نمی رم سر کار ........قرار بود مدیر پشتیبانی یک جلسه با حضور برادرش بزاره و مثلا مشکل ما رو حل کنه گذاشت ......من تنها و اونا 3 تایی با هم خیلی سخت بود ...مخصوصا که این آدم منکر تمتم کارهایی که کرده بود شد منم مهمتریت مشکلم این بود که این آقا به خاطر جواب منفی من تصمیم داشت منو از صفحه اون شرکت حذف کنه و من نمی تونستم اینوبگم و کارهایی که کرده بود اینقدر احمقانه بود که وقتی من می گفتم و اون منکر می شد کاملا من مقصر می شدم که دروغ گفتم ..خیلی شرایط بدی بود...روز بعد.....  رفت تو اتاقش و بعد از چند دقیقه با یک نامه اومد گذاشت روی میز من و رفت.....توش نوشته بود که برم اون یکی ساختمان و سیمهای اضافی رو جمع کنم .....کارد می زدن خونم در نمی اومد داشتم از عصبانیت منفجر می شدم ....اما اون مخصوصا این کار رو کرده بود که صدای منو در بیاره تا بعدا ازش استفاده کنه و بگه من کار انجام نمی دم.........منم رفتم .....البته منم می دونستم باید چی کار کنم.....رفتم اونجا و مستخدم اونجا رو صدا کردم تا سیمها رو جمع کرد.....وقتی برگشتم  آخر وقت بود و رفتم خونه...........2 یا 3 روز بعدش بدون هیچ اتفاقی گذشت اما روز 4 که رفتم سر کار...........پشت میزم نشسته بودم که اومد و گفت وسایلتو جمع کن و از قسمت من برو بیرون.........وای که چقدر حالم بد شده بود تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که همون لحظه از اونجا برم بیرون چون این آدم خیلی بی ادب بود و ممکن بود توهین دیگه ای هم به من بکنه.....رفتم پیش اون دوستم که از شیراز اومده بود تا قیافه منو دید فهمید چه خبره منم زدم زیر گریه......اونم سریع گفت خوبه حالا که داری گریه می کنی همین طوری برو پیش مدیر اداری و بهش جریان رو بگو ...........منم گریه کنان رفتم ....خیلی حالم بد بود خیلی.....اونم از دیدم وضعیت من خیلی ناراحت شد...و گفت همین جا بشین تا تکلیفت معلوم شه من خودم می رم دنبال کارت این مردیکه حق نداره به تو همچین حرفی بزنه .....خلاصه اینکه یک هفته ای من هر روز تو قسمت اداری می نشستم و به پیشنهاد همون آقایک نامه نوشتم به مدیر عامل مشکلاتم رو توضیح دادم و خواستم که ملاقاتش کنم.......تو این مدت بازم خیلی چیزا فهمیدم اینکه تو اینجا هیچ کس از این آدم دل خوشی نداره اما جرات ابراز نداره و از همه مهمتر اینکه همشون می خواستن کمکم کنند یا شاید بهتر بگم می خواستند منو وسیله ای قرار بدن واسه بیرون انداختن این آدم......چون هر کسی به نوعی زهر این آدم رو چشیده بود...اما زهی خیال باطل که مدیر عامل فامیل این آدم بود و شانس من کم ..اما من اولین کسی بودم که جلوش ایستاده بودم و کوتاه نیومدم......رفتم پیش مدیر عامل .....اما کلا بی فایده بود چون اونم حرفهای منو باور نمی کرد و اون قبلا حسابی مدیر عامل رو پر کرده بود چند بار تصمیم گرفتم علت اصلی آزار و اذیتهاشو بگم اما دیدم به ضرر خودم می شه......یک هفته دیگه هم گذشت ........و من همچنان بیکار تو قسمت اداری نشسته بودم....البته بگم که از نظر روحی داغون شده بودم.......آستانه تحملم بسیار پایین بود و با کوچکترین چیزی گریه می کردم.....شبها به سختی می خوابیدم و تمام مدت خوابهای بد می دیدم ....صبحها با دلشوره و نگرانی خیلی بدی بیدار می شدم و تمام روز روز منتظر یک اتفاقی بود از دیدن این آدم وحشت داشتم وقتی می دیدمش حالم بهدت بد می شد از شدت استرس سر درد شدید و حالت تهوع می گرفتم و دست و پام یخ می کرد........آخر هفته دوم بهم خبردادن که منو منتقل می کنند به ساختمان دیگه ای که همون نزدیکی بود و واحد تحقیق و توسعه بود ....می دونستم اونجا خبری نیست اما خوبیش این بود که دیگه این آدم رو نمی دیدم........اونجا یک آپارتمان کوچک بود با 8 الی 9 نفر پرسنل ....منو مثلا فرستادن مسئل شبکه اونجا باشم........اما یک اتاق دادن بهم با یک تلفن حتی یک کامپیوتر هم نداشتم .

 
 

چهارشنبه 1388/05/07

محل کار من 6

دیگه واقعا شرایط اونجا واسم غیر قابل تحمل شده بود ........سعی می کردم که باهاش هیچ برخوردی نداشته باشم تا اونجایی که می تونم کمتر باهاش حرف بزنم از نوع رفتارهایی که با من داشت خیلی چیزاها دستگیرم شده بود و احساس می کردم حالا بعد از من نوبت یکی از دخترهای قسمت حسابداریه...و متاسفانه اون دختر 4 سالی از من کوچکتر بود و فکر می کنم که تفلکی گول خورده بود و باهم دوست شده بودن........چون چندین بار پیش اومده بود که به بهانه های الکی میومد اتاق ما و کاری رو که منم می تونستم واسش انجام بدم یا می تونست تلفنی بپرسه از رئیس می پرسید و زمان زیادی هم پیشش می مونده یا وقتی قرار بود یک کاری تو دفتر اونا انجام بشه رئیس خودش می رفت .....و نکته جالبش اینکه این دختر تا حد مرگ از من متنفر بود فکر کنم یا فهمیده بود سوزه قبلی رئیس من بودم یا اون پشت سر من به دختر بد گفته بود.....اما همچنان آزار و اذیتش  ادامه داشت من دیگه نهار ها می رفتم طبقه پایین و با خانوهای دیگه نهار می خوردم کلی دوست پیدا کرده بود و فهمیده بودم اینا خیلی آدمهای خوبی هستند ......اینقدر تو این مدت سعی کردم دیگه به آزار و اذیتهای این آدم فکر نکنم الان که می خوام  بنویسم دیگه یادم نمی آد .....اما چندتایی که یادمه می نویسم.....یکیش یادمه یک پیرمرد محترمی تو اداره بود که سمت مشاور مدیر عامل رو داشت......یکبار من پای سیستمش نشستم تا مشکلش رو برطرف کنم  کارم که تموم شد یادم رفت که با کاربر خودش دوباره لاگین کنم و برگشتم اتاقم و موقع نهار رفتم پایین تو این فاصله این آقا اومده بود پشت میزش و نمی تونست لاگین کنه زنگ می زنه به رئیس و رئیس مشکلش رو حل می کنه...اما وای که چه بلایی سر من آورد چه قشقرقی چه جیغ و دادی راه انداخت اینقدر گفت و گفت تا اشک منو در آورد...........یا یک دفعه دیگه فیلمبردار اومده بود اداره تا برای تبلیغات یک فیلمی از شرکت تهیه کنه ......موقعی که داشت فیلم می گرفت به من که رسید گفت روی کی برد تایپ کن تا من فیلم بگیرم ...کاش دستم می شکست و تایپ نمی کردم......چون ناخنهای من بلند بود ....بهشون گیر داده بودن و اون قسمت از توی فیلم حذف شد اما چون موقع ویرایش فیلم رئیس اونجا بود و فهمیده بود این دست منه و حذفش کردن ......چه جنگی به پا کرد و باز چقدر اعصاب منو خورد کرد.......روز تولدم موبایلم زیاد زنگ می خورد و منم که می دونستم گیر میده گذاشته بودمش روی سایلنت و اون روز برادرش هم بود که اون روزها نقش مشاور IT شرکت اجرا می کرد......هر بار که موبایل من زنگ می خورد سرش رو تکون می داد و برادرش رو نگاه می کرد با یک حالتی که انگار هر روز اوضاع اینطوری و من همش با تلفن حرف می زنم و بعدش در حالی که می دید من دارم با موبایل حرف می زنم صدام می کرد و شروع می کرد در مورد چیزی توضیح دادن........یکبار که اذیتم کرده بود بهش گفتم تو که می گفتی دوستم داری چطوری دلت میاد اینقدر اذیتم کنی؟؟؟گفت: اگه قراره مال من نباشی بهتره که اصلا نباشی..........و واقعا داشت این کار رو می کرد......من اون موقع هنوز از سر جریان کیان که قبلا نوشتم قرص اعصاب می خوردم.......و کارهای اون باعث شده بوده مقدار قرصهام بیشتر بشه....شبها نمی تونستم بخوابم .....و به شدت در حال چاق شدن بودم......رابطه اون دختر و رئیس هم ادامه داشت و می دیدم دختر بعضی وقتها شاده و گاهی گریون می دونستم رفتارهای رئیس این مدلیه.........یکی از رفتارهاش که خیلی عذابم میداد در حالی که من تو اتاق بودم  با تلفن حرف می زد و رعایت منو نمی کرد و فحش میداد اونم چه فحشهایی ...همه کمر به پایین چه تو حالت دعوا چه تو حالت شوخی.......راستی یکی از چیزایی که فهمیدم با اون دختره دوست  از تلفن حرف زدنهاش بود.................هر روز با استرس از خواب بیدار می شدم .....و تو راه تا سر کار هر دعایی بلد بودم می خوندم تا خدا کمک کنه و اون روز به خیر بگذره............اون تمام این کارها رو می کرد تا من استعفا بدم چون می دونست نمی تونه منو بیرون کنه من قرارداد داشتم و هنوز تا پایان قراردادم 5 یا 6 ماه مونده بود و اگه بیرونم می کرد برطبق قانون کار باید حقوقم رو تا آخر قرار داد پرداخت می کرد و اون منو اذیت می کرد تا برم....................اون موقع که  با من خوب بود همش به اینکه خونه ما فلان جاست و خونه خودش پایین شهر تاکید می کرد منو دختر بالا شهری صدا می کرد و این موضوع خیلی واسش مهم بود و نکته ای که من در مورد اون دختر که باهاش دوست شده بود فهمیدم این بود که اونم خونه اش نزدیک خونه ما بود از یک خانواده نسبتا پولدار و محترم.............(بعدا توضیح بیشتری میدم در این مورد) این چند وقتی که با خانوها دیگه دوست شده بودم می دونستم که همه از رئیس بدشون میاد و هیچ کس حاضر نیست حتی یک کلمه در مورد این آدم با من حرف بزنه...........فقط اون خانومی که گفتم از شیراز اومده بود در جریان تمام داستان بود و من خیلی وقتها که دیگه جون به لب می شدم می رفتم پیشش و گریه می کردم..........یکبار که گریه های منو دید گفت چرا اینقدر ساکتی برو به مدیر پشتیبانی بگو این آدم اینطوریه تا کی می خوای سکوت کنی ........گفتم کسی حرف منو باور نمی کنه اون مخ همه رو شستشو میده........گفت خوب بگو بی تربیت باهات بد حرف می زنه جلو تو به دیگران فحش خواهر و مادر میده...........تصمیم گرفتم این کار رو بکنم..............................ادامه میدم  

 
 

چهارشنبه 1388/04/31

محل کار من 5

وای که بستن در اون کیس شد یکی از بدترین اتفاقات محل کار من........فردا صبحش وقتی رسیدم از قیافه رئیس  فهمیدم یک خبراییه..........با عصبانیت تو اتق راه می رفت ...منو نگاه نمی کرد و پاهاشو می کوبید زمین...........گفتم چی شده بازم ؟؟؟چرا بد اخلاقی؟؟؟......با این حرف من انگار که یک بمب ترکید........شروع کرد داد کشیدن.....که ای داد ای هوار تو می خوای آبروی منو ببری....تو می خوای منو اینجا پیش همه ضایع کنی ......منم هاج و واج که چه اتفاقی افتاده.........تو جیغ و هموارش فهمیدم که اون کیسی که من دیروز از روی ثواب درشو بستم کباب شده......من چک نکرده بودم کابل CD-Rom وصل نبوده و منم همون طوری درشو بسته بودم اما من از روی بی دقتی این کارو کرده بودم و هیچ قصد و غرضی در کار نبوده اما این آقای رئیس می گفت تو مخصوصا واسه اینکه منو ضایع کنی این کارو کردی و نمی دونید چه قشقرقی را انداخته بود مطمئن بود که من از روی بدجنسی این کارو کردم هرچقدر قسم و آیه که بابا من از روی بی دقتی اینطوری بستم باورش نشد که نشد..........همش فکر می کرد که من که تو این مدت بهش OK  ندادم حالا هم اینکارو کردم که اذیتش کنم............نمی تونست حتی یک لحظه فکر کنه که اینکار از روی عمد نباشه.......اون روز بعد از ظهر که یکمی اخلاق بهتر شده بود منو صدا کرد و گفت بالاخره جوابت چی شد؟؟؟؟؟......منم مثل هر دفعه که این سوال رو می پرسید مستاصل می شدم که چی بگم......بازم سعی کردم که بپیچونمش و با حرفهای دو پهلو نه YES بدم نه دکش کنم......اما خیلی سخت بود و خودشم دیگه فهمیده بود .........چند روزی بود که گیر داده بود بیا با هم بریم سینما..........منم هر روز به یک بهانه ای نمی رفتم........اما ول کن نبود ......یک روز اومد گفت من فردا قراره برم قزوین ماموریت سعی می کنم زود برگردم با هم بریم سینما این دفعه دیگه نه نیار...........این دفعه دیگه چاره ای نداشتم ...فقط تو دلم خدا خدا می کردم که کارش زود تموم نشه و دیر بیاد...........فردا شد .....منم از سر صبح با استرس اومدم سر کار یکبار هم زنگ زد و قرار بعد از ظهر رو یاد آوری کرد.....اما من طرفهای ساعت 2 بود که دیگه از شدت استرس و نگرانی سر درد شدیدی گرفته بودم .......به برادرش که زنگ زد شنیدم که داره بر می گرده تهران.......دیگه داشتم از ناراحتی می مردم حاضر نبودم به هیچ طریقی برم باهاش سینما .....یکهو تصمیم گرفتم که سردردمو بهانه قرار بدم و مرخصی بگیرم برم خونه ...اون که بیاد ببینه من زودتر به خاطر مریضی مرخصی گرفتم رفتم دیگه حرفی نمی مونه(البته این فکر بچه گانه ای بود اما تنها راهی بود که اون روزها به ذهنم می رسید).........رفتم خونه وقتی رسیدم خونه احساس امنیت می کردم و حالم خوب شده بود.........تا رسید اداره زنگ زد که چی شد و کجایی........منم با صدای خواب آلو گفتم حالم خوب نیست و مریض شدم..............فرداش رفتم شرکت بازم بد اخلاق بود بازم منو نگاه نمی کرد و پاشو می کوبید راه می رفلت.......دیگه نسبت به این رفتارش آلرزی گرفته بودم ......و استرس می گرفتم .........از اون روز رفتارش خیلی عوض شده بود کمتر با من حرف می زد .......و همش ازم ایراد می گرفت.......یک روز اومد 3 تا هارد داد بهم گفت این 3تا رو 1 و 2 و 3 روی Aو BوC ببند.......من در 3 تا کیس رو باز کردم و 3 تا هارد رو بستم وقتی تموم شد صداش کردم ...اومد نگاه کرد گفت اشتباه بستی ..حواست کجاس باید اینطوری ببندی 1 و 2 و 3 روی Bو  C و A ...منم باز کردم دوباره بستم وترتیبی رو که گفته یادداشت کردم.......وقتی کارم تموم شد صداش کردم دوباره اومد نگاه کرد.......بازم که اشتباه کردی.....جا به جا بستی ....چند وقته فراموشکار شدی...اصلا فکر کنم حافظه ات ضعیف شده...چند وقت پیشم یک کار دیگه ای رو اشتباه کردی نگفتم بهت....مطمئن بودم درست بستم و اون می خواد اذیتم کنه ...یک مدتی بود مرتب بهم تلقین می کرد که حافظه ات ضعیف شده .....دفعات پیش شک می کردم که من یک کاری رو اشتباه کردم اما اینبار مطمئن بودم که کارمو درست انجام دادم و اون فقط واسه آزار من داره این کارو می کنه می خواد اعتماد به نفس منو بگیری......بهش گفتم درست بستم اگه فکر می کنی اشتباهه خودت درستش کن و اومدم از اتاق بیرون.......چند روز بعدش یک روز متوجه شدم که هیچ کارتریجی از یک پرینتر خاص تو کمد نیست در صورتی که ما همیشه زود زود سفارش می دادیم که به مشکل نخوریم و من مطمئن بودم که چند روز قبل که چک کردیم داشتیم و زیاد هم داشتیم اما حالا نبود.......بازم شروع کرد که حافظه ات ضعیف شده.......شاید مشکلی پیدا کردی این دفعه چندم دارم می گم برو دکتر..........منم کم کم داشت دیگه باورم می شد که واقعا مشکلی پیدا کردم......الان که فکر می کنم می بینم خود شیطان بود.......می دونست چی کار کنه.......خیلی خوب منو می شناخت و واقعا آدم کثیفی بود

 
 

دوشنبه 1388/04/22

محل کار من 4

گپ زمانی زیادی بین نوشته قبلیم و اینی که می نویسم افتاد اما سعی می کنم خوب ادامه اش بدم.........اون روزی که باهاش بیرون رفتم روش باز شد......وقتی رسیدم خونه زنگ زد و کلی حرف زد......می دونست که باید یک راهی واسه خر کردن من پیدا کنه....خیلی باهوش بود و تمام نقطه ضعفهای منو یادگرفته بود می دونست که اولین چیزی که واسه من مهمه تحصیلاته پس سعی کرد با وعده وعید اینکه درس می خونم دانشگاه قبول می شم خرم کنه بعد که دید این راه جواب نمی ده گفت میرم دبی مدرک MCSE می گیرم(مدرک MCSE یکی از مدارک معتبر و باارزش کامپیوتر در زمینه شبکه)........دید بازم جواب نمی ده شروع کرد به ننه من غریبم بازی که راه خوبی انتخاب کرده بود ...منم خیلی دلم واسش می سوخت.........از بدبختیهاش می گفت از اینکه مال چه خانواده فقیری بوده اینکه درس نخونده چون باباش پول نداشته شهریه دانشگاه آزاد بده اون قبول شده بود اما پول شهریه اش رو نداشت........یا اینکه پارسال که برادر بزرگش با داشتن 2 تا بچه کوچک فوت کرده بود و اون حالا قیم بچه های برادرش شده و از حقوقش خرج بچه ها و زن برادرشو میده............یک گوشی موبایل خیلی خیلی معمولی رو به قراضه دستش بود.....یکبار بهش  گفتم چرا یک گوشی خوب نمی خری گفت اون گوشی که دست برادرمه که دیدی اون گوشی منه خوشش اومد منم دادم بهش...گوشی مهم نیست که حالا بعد یکی دیگه می خرم..........این حرفهاش یک طرف قضیه بود رفتارش توی کار چیز دیگه....مرتب منو از بقییه همکارهام می ترسوند و می گفت که باهاشون ارتباطی نداشته باشم........یک خانومی تازه  از شیراز به اداره ما منتقل شده بود و چند سالی از من بزرگتر بود نمی دونم چطوری بود که من و اون ارتباط خیلی خوبی باهم پیدا کرده بودیم و رئیس از این موضوع به شدت ناراحت بود و تا می تونست از اون خانوم بدی می گفت اما علی رغم مخالفتهای اون ما دوتا خیلی باهم دوست بودیم و این مساله خیلی آزارش میداد.......اصرارهای اون واسه برقراری یک ارتباط جدی همچنان بیشتر و بیشتر می شد .......منم این وسط حیرون بودم که این چجور آدمیه خوبه یا بد......عقلم بهم می گفت این به درد نمی خوره اما اون رئیس بود و من نمی خواستم باهاش مخالفت کنم در ضمن دلم هم براش می سوخت ...اما این جواب ندادنهای من دیگه داشت خسته اش می کرد.....یک روز آخر وقت مدیر عامل کامپیوتر خونه اشو فرستاد واسه ما تا مشکلشو حل کنیم از اونجایی که مال مدیر عامل بود رئیس خودش تموم کارهاشو انجام داد من که وسایلمو جمع کردم برم خونه دیدم کار سیستم مدیر عامل تموم شده اما درش بازه منم درشو بستم تا کمکی کرده باشم...رئیس تو اتاق نبود و من رفتم.......ادامه میدم خیلی زود

 

خیلی وقته ننوشتم ........تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد.........نمی خوام بنویسم........2 تیر نی نی جونم بالاخره پاشو جراحی کرد و الان 3 هفته گذشته ....2 هفته سر کار نبودم و دسترسی به اینترنت هم نداشتم.....روزهای خیلی بدی رو گذروندم...عمل خیلی سنگینی بود و نی نی جونم به شدت زجر کشید.....5 شب اول بعد از عمل حتی 1 ساعت هم نخوابیدیم.......خدا رو شکر الان بهتره........هنوز نمی تونه بره سر کار......مثل بچه ای شده که تازه داره راه رفتن رو یاد می گیره.............بدتر از همه اینکه  چون خونه خودمون طبقه چهارمه و آسانسور نداره مجبور شدیم بریم خونه مامان نی نی ............کلا من با مامانش مشکلی ندارم اما 2 تا نکته رو نباید فراموش کرد یکی اینکه هیچ جا خونه آدم نمی شه و مهمتر اینکه مادر شوهر...مادرشوهر حالا هر چقدر هم که بی آزار باشه...............رفتن به خونه خودمون شده آرزوم.........دکتر فیزیوترا÷ش گفته اگه پسر خوبی باشه شاید آخر هفته بتونه از پله بالا بره و ما بریم خونمون..........

ببخشید که بعضی هاتون واسم خصوصی گذاشتین و من جواب ندادم یا ایمیل زدین جواب ندادم.....خیلی شلوغ بودم اما ایمیل و خصوصی هاتون خیلی خوشحالم کرد خیلی...............

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme